تبليغاتX
بارقه ی امید

بارقه ی امید

 

فال فروشی این بچه ها دیگر برای همه مان به موضوعی عادی  تبدیل شده. بچه هایی که نام کودکان خیابانی بر آنها نهاده ایم. کاری ندارم. اینجا نه میخواهم تحلیل جامعه شناختی این پدیده را بکنم و نه دل نوشته ای بنویسم از سر ترحم. فقط شاید  نکته ای جالب باشد.

 گسترش وسایل حمل و نقل عمومی خدا رو شکر نتایج زیادی داشته. یکی از آنها اینکه شما می توانید این بچه های فال فروش را در داخل قطارهای مترو هم زیارت کنید. بماند که نگهبانان مترو چه قدر تلاش می کنند تا نگذارند پای آنها به مترو باز شود. ولی خوب آدم اند دیگر. بالاخره حق استفاده از این وسایل را آنها هم دارند احتمالا.

همه مان دیده ایم که وقتی یکی از این فال فروش ها بخواهد یک فال به شما بفروشد چه طور پاپی تان می شود. هزار جور ادا و التماس و از این حرفا. و وقتی از یک نفر خسته و نا امید می شوند لا جرم به سراغ نفر دیگری می روند.

اما برایم جالب بود که آن روز در مترو شیوه ی جالب تر و جدید تری را دیدم. دختر و پسر فال فروش هر کدام با بسته ای فال در دست در طول قطار راه می رفتند و به طور تصادفی و رندم به آدم هایی که در مترو بودند یک فال می دادند و به راه خود ادامه می دادند و بعد از طی کردن یکی دو واگن همان راه را بر می گشتند و حالا زمان برداشت بود. مسلما یک سری از ادمها فال را میخریدند ویک سری هم نه...

فوق العاده بود به نظرم. این کودکان بدون آنکه خود بدانند داشتند یک نوع بازاریابی مدرن را انجام میدادند. با کمترین تلاش بیشترین بها به مشتری داده می شد و نهایتا سود قابل توجهی به فروشنده می رسید . آنها کالای خودشان را قبل از گرفتن هزینه در اختیار مشتری قرار می دهند. مشتری می تواند در مورد کالا بیاندیشد و وضعیت خود را برای خرید کالا ارزیابی کند. بر خلاف روش های قبلی  در این حالت مشتری می تواند برای مدتی با کالا(فال خواجه حافظ شیرازی!) همراه باشد. عنصر زمان عنصری است که در شیوه ی سنتی وجود نداشت. اما در اینجا مشتری صرف گذشت زمان اندکی فرصت دارد. فرصت برای اندیشیدن برای انتخاب.فرصتی کوتاه برای آنکه برخی فرآیند های روانی به وقوع بپیوندد و مثلا روحیه ترحم یا بی تفاوتی او بروز کند و یا حتی فرصتی برای کاربرد عقلانیت . جدا از همه ی اینها این هم مهم است که در اینجا مشتری مجبور نیست تا زیر ادا و التماس های فروشنده به اندیشه و انتخاب دست بزند. کار فروشنده هم راحت تر شده است به جای آنکه زمان و انرژی خود صرف کند برای اینکه یک مشتری از او خرید کند سعی می کند از تعدد مشتری های بالقوه نهایت استفاده را بکند. کالای خود را بدون هیچ حرفی در اختیار همه ی آنها قرار می دهد. و بنابراین با افزایش بهره وری سود بیشتری را هم نصیب خود میکند.

می بینید که در همین مثال ساده چه قدر الگوی تعامل تغییر می کند. فروشنده و مشتری دیگر مثل گذشته با هم در یک گفت و گوی هر چند کوتاه شرکت نمی کنند.گفت و گویی که شاید در نتیجه ی آن اتفاقاتی می افتاد که در این نوع تعامل به هیچ وقت امکان ظهور ندارد.مثل اینکه خریدار می توانست از وضعیت فروشنده(پسرک فال فروش) آگاه شود و یا بالعکس شاید نتیجه ی خوبی برای فروشنده داشت.  عاطفه ای که در الگوی سنتی بروز می کرد شاید بیشتر نتیجه ی نوعی احساس ترحم ناگهانی بود. اما در اینجا به فرض اینکه فالی هم خریده شود شاید نتیجه نوعی عقلانیت خشک باشد و یا در بهترین حالت چیزی باشد به نام عقلانیت عاطفی.

می بینید. جدا جالب است. ببینید چه قدر سرعت نو شدن و تغییرات آنچه که نام مدرنیته بر آن نهاده ایم رو به افزایش است. چه قدر ظریف در جاهایی که فکرش را نمی کنیم جلوه کرده است. کاری ندارم به اینکه ممکن است بسیاری از این فرآیند ها ناآگاهانه باشد مثل همین مثال فال فروش ها( که البته در این هم شک دارم. گمان می کنم شاید بتوان ریشه هایی را پیدا کرد که این کودکان کم و بیش به طور آگاهانه یا نا خود آگاه از آنها الگو بردای میکنند.) اما کلا تغییر ماهیت دوران ماست. تغییری بزرگ یا کوچک. تغییر در جهان بینی ها و یا حتی تغییر در شیوه ی فروش فال توسط یک پسر بچه. و خوب مگر تغییر اشکالی دارد آن هم تغییری تا این اندازه کوچک؟ باشد برای وقتی دیگر (اگر دوست دارید شما بگویید)

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:45 توسط امین| |
خواب و بیداری ندارم مست و هوشیاری ندارم

آسمانم تیره گشته یار و غمخواری ندارم

روز و شب با هم یکی شد نور و تاریکی به هم شد

غم ز شادی های فزون شد جز خدا یاری ندارم

مردم از گردم گسسته بی کسی پشتم شکسته

خاطراتم کهنه گشته قدر و مقداری ندارم

کفر و ایمان با هم آمد عقل انسانی کم آمد

در میان عشق و شهوت مرز و معیاری ندارم

چرخ گردون تیر خود زد بخت و تقدیرم زمین زد

تا قضا دیگر بگردد راه همواری ندارم

ارچه ظلم و کین دنیا روح و جان را درگرفته

زیر سقف بی نهایت جز دعا کاری ندارم

..................................................

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:47 توسط امین| |
امروز یک سال به مرگ نزدیک تر شدم.

تولدم مبارک...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:41 توسط امین| |
سودای حضورت غم عالم ز سرم برد

جانم به خروش آمد و از خود به درم برد

آسایش و آرامش و هوشیاری و هستی

اندیشه رویت را همگی را ز برم برد

آن روز که از راه نظر مرغ دلم رفت

یک شعله به پا گشت و همه بال و پرم برد

"دور از رخ تو دم به دم از گوشه ی چشمم"

سیلاب روانه شد و نور از بصرم برد

ای ساحر سرزنده و ای ساقی و سر مست

یک جرعه ز جام تو جهان از نظرم برد

از سیرت و از صورت رویت چه بگویم

کاین حسن و جمالت همه رو از هنرم برد

خلوتگه من تشنه اقدام بهاری است

تنهایی و هجران همه حال از جگرم برد

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:2 توسط امین| |
 

 

تن و عقل و روح و جانم همه را به باد دادم

به میان چه ماند اکنون ز وجود لا وجودم؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 22:30 توسط امین| |
امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بود ی(م).
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:36 توسط امین| |